زين العابدين شيروانى

423

بستان السياحه ( فارسي )

دستكير و الطاف او ظهير كشت و همّت آن جناب يار و توجّه او مددكار شد لاجرم اين كتاب بدين نظم و ترتيب و زينت و زيب بظهور آمد آن حضرت پنج پسر نيك‌اختر و سه دختر پاكيزه‌كوهر در صفحهء روزكار يادكار كذاشت اسامى ابناى آن جناب برين موجب است آقا عبد الجواد و آقا محمّد ابراهيم و آقا عبد الحميد و ميرزا علىنقى و ميرزا لطف اللّه و بمصداق ولد الولى نصف الولى منّت خداى را كه همكى ولىزاده و از افعال رذيله آزاده‌اند و اكبر و ارشد ايشان آقا عبد الجواد به‌غايت صاف‌اعتقاد و نيكونهاد است سلّمه اللّه و ابقاه من كراماته فقير كويد كه از آن حضرت كرامات و خرق عادات بسيار ديده و از ثقات نيز فراوان شنيده است اكر بتفضيل آن اقدام نمايد هرآينه به طول انجامد لهذا بذكر دو سه كرامات آن حضرت اقتصار مىنمايد من‌جمله نوبتى فقير از فارس بعزم زيارت آن حضرت رفته بود و در حين اذن و رخصت مراجعت فرمود كه امشب بايد كه در فلان قريه منزل كنى و از نزول فلان قريه احتراز نمائى و نام هر دو قريه را فرمود فقير بنا بر نسيان و عدم مساعدت وقت از نزول آن قريه كه نهى كرده بود نسيان ورزيده منزل كزيد بعد از آنكه زحمت بسيار كشيد و ضرر مالى نيز ديد قريب بطلوع فجر نهى آن جناب بخاطر رسيده همان ساعت از آن مقام ارتحال نمود و التجاء به باطن آن حضرت برده عذر تقصير نسيان و ضيق وقت از باطن آن حضرت درخواست نمود و ديكر آنكه مكرّر از ضمير فقير اعلام مىفرمود و احوال فقير را بيان مىنمود و مكرّر طايفهء امدن روسيّه بولايت آذربايجان و كذشتن لشگر ايشان به طرف ميانج تصريح كرد و مغلوب شدن سپاه اسلام را مكرّر بر زبان آورد از آن جمله اين كلمات را بىزياده و نقصان فرمود كه حسّاد و معاندين از اطراف و جوانب همواره مترصد و منتظرند تا خدا چو خواهد مىترسم از قبيل ايّها الكفرة الفجرة اقتلوا بهم رسد اكرچه قلبا راضى نيستم بلكه مقهوريّه و منكوبيّه اعدا را از حق‌جويان و خواهانم ليكن تا او چكند و ديكر آنكه قبل از وفات مكرّر از رحلت خود اعلام فرمود و مخلصان را اخبار نمود چنانچه قبل مذكور شد و امثال اين‌ها بسيار است و صلّى اللّه على محمّد و آله اجمعين ذكر قرم بكسر قاف و راء و سكون ميم كشوريست عظيم و محتويست بر بلاد قديمه و نواحى عظيمه و مواضع خرّم و مزارع بهجت توام و جبال راسيه و تلال عاليه همكى از اقليم پنجم و آبش كوارنده و هوايش فرخنده و مايل به برودت و خاك بعضى بلادش با رطوبت و محدود است از سه طرف به درياى اسود و از مشرق بملك روس كويند هفتصد ميل دور ملك اوست و اكثر مشتهياتش نيكوست مدّتها آن ديار در تصرّف اولاد چنكيز خان بود و ملوك روم از آن طايفه استرداد نمودند سالها اولياى آل عثمان آنجا را متصرّف بودند كويند اكنون قريب پنجاه سال مىشود كه ملوك روسيّه در آن ولايت استيلا دارند و در تمامى ملك قرم در كمال اقتدارند قديم الزّمان در آن ديار تفنك خوب ساختندى و مردمش تفنك نيك انداختندى اكنون بعلّت استيلاى روسيّه تفنك ساختن و تفنك انداختن موقوفست خلقش عموما نوخواسته و سفيدچهره و از متاع حسن بابهره‌اند و اكثر حنفىمذهب و ديكر نصارايند همكى ترك‌زبان و به غرباء مهربانند و شجاع و دلير و در بعضى اوصاف حميده دلپذيرند و حكّام قديم آن ديار را كه از اولاد چنكيز خان بودند بخطاب كراى مخاطب مىنمودند مثل محمّدكراى و محمودكراى راقم اكرچه ملك قرم را نديده امّا جمعى از بزركان آنجا را ديده و بصحبت ايشان رسيده بذكر يك نفر ايشان اقدام مىنمايد ذكر سعادت‌كراى بن دولت كراى اميرى بود معرفت‌پيراى راقم آن امير را در اسلامبول ديد و بصحبت او مكرّر رسيد و نسب خود را به چنكيز خان مىرسانيد روزى فقير از آن امير پرسيد كه از احوال چنگيزخان خبر دارى فرمود آرى ديكرباره كفتم كه ياسا و يوسون او را شنيدهء پاسخ داد كه هر دو را ديده‌ام فقير عرض نمود كه چيزى از آن بكوى تا بشنوم و از احوال و اقوال او آكاه و متنبّه شوم در جواب فرمود كه چنكيز خان اين پيسوكا بهادر ابن قيل خان ابن تومنه خان ابن بايسنقر خان ابن قايدو خان ابن نوئين خان ابن يوقا خان ابن بورنجرخان ابن النقوست و النقو زنى بود كه شوهر او فوت كرده بود نوبتى به يك شكم سه پسر آورد و آن زن ادّعا كرد كه آفتاب با من جفت شد و اين پسران از او